مشروح سفرنامه ترکیه

حدود ساعت 24 سه شنبه یازدهم مرداد ماه 1390 با اتوبوس تهران استامبول به مرز بازرگان رسیدم و نزدیک به 3 ساعت در گمرک منتظر انجام کارهای مربوط به ورود و خروج و بازرسی وسایل بودم. حدود ساعت 8 صبح به یک رستوران بین راهی حوالی ارزروم رسیدم و اولین دستشویی پولی به نرخ 1 لیر: 700 تومان را تجربه کردم! نان و پنیر با برکتی که هنوز از ایران باقی مانده بود را برای صبحانه صرف کردم. آب جوش هم از رستوران تهیه کردم.
با مراجعه به سوپر مارکتی که کنار رستوران بود به کمک یکی از همراهان سفر، یک سیم کارت ترک سل  به همراه 20 لیر سارژ به مبلغ 47 لیر خریداری کردم. آنطور که راننده می گفت قرار بود حدود ساعت 12 شب به استانبول برسیم. لذا با کسی که قرار بود در استانبول میزبان من باشد تماس گرفتم و به او اطلاع دادم.
نخستین غذای ترکی را آن روز ظهر در یک رستوران بین راهی نزدیک سیواس خوردم؛ یک ران جوجه مرغ، کمی سیب زمینی، فلفل و نان در مجموع به قیمت 10 لیر. صادقانه باید بگویم که این بار از رفتن به دستشویی خود داری کردم!
 میزبان من در استانبول شخصی به نام کورایبود. او پیامک داد و گفت: در استانبول به این بزرگی میتونی خودتو به من برسونی؟ من که نقشه استانبول را همراه داشتم پاسخ دادم بله، مشکلی نیست.
متاسفنه بر خلاف گفته راننده اتوبوس حدود ساعت 3 نیمه شب به استانبول رسیدم. باید خودم را به کورای در بخش آسیایی استانبول به نام کادیکویمی رساندم. در نزدیکترین جای ممکن، در کنار یک اتوبان از اتوبوس پیاده شدم و دوچرخه و دیگر وسایلم را برداشتم و برای نخستین بار در استانبول سوار بر دوچرخه شدم و تابلوی کادیکوی را دنبال کردم. حدود 7 کیلومتر رکاب زدم تا به آنجا رسیدم و کورای را در کنار اسکله ملاقات کردم. او جوانی 25 ساله، تحصیل کرده و بسیار مؤدب بود و خانه اش در یکی از بهترین جاهای استانبول در کنار اسکله کادیکوی بود. کورای به گرمی از من استقبال کرد و این در نخستین شب من در ترکیه به من انرژی مثبت میداد. او اسکیت سواری حرفه ای بود. همراه با او به آپارتمانش که در طبقه دوم ساختمان بود رفتم. دوچرخه را هم به کول کشیدم و از پله ها به داخل واحد او بردم. او تنها زندگی می کرد و یک خانه نقلی یک خوابه داشت. دوشی گرفتم و پس از صحبتی چند با او، جای خوابم را برایم آماده کرد و من به خواب رفتم.
فردا صبح در اولین روز اقامت در استانبول با عبور از آب با کشتی و رسیدن به بخش اروپایی، به بازدید از مساجد سلطان احمد، ایاصوفیا و چند مسجد دیگر پرداختم و حال و هوای رمضان را تجربه کردم.

 
مسجد ایاصوفیا
 

رمضان در استانبول، شهر هزار مسجد

بعد از ظهر با دوچرخه در استانبول دور زدم و به میدان تاکسیم(تقسیم)رسیدم. هوا رفته رفته تاریک می شد و من تصمیم داشتم از آن فرصت برای عکاسی از ماه در کنار مساجد استانبول که به آن شهر هزار مسجد هم می گویند، استفاده کنم. کنار یکی از خیابان ها که منظره ای به سوی مسجد عثمانی داشت توقف کردم و مشغول عکاسی از ماه در کنار مناره ی مسجد عثمانی شدم. ناگهان چشمم به یک سایکل توریست افتاد که داشت از آنجا عبور می کرد. به او سلام کردم و مشغول صحبت شدم. او پسری خوش برخورد، دورگه و اهل آلمان بود. در حین صحبت فهمیدم او دو شب پیش میهمان کورای بوده است!!! و من در استانبول 16 میلیونی به او برخوردم!!! سریعا از او خداحافظی کرده و خودم را به اسکله رساندم تا سوار اخرین کشتی به مقصد کادیکوی شوم. در اسکله بار دیگر کورای به سراغم امد و پیشنهاد داد به یک کافی شاپ رفته و با دوستان دیگر او آشنا شوم و من هم پذیرفتم. پس از چند ساعت گفت و گو با دوستان سوری و ترک او به ساحل استانبول رفتیم. کورای سوار اسکیت و من سوار دوچرخه. چند کیلومتری را در جاده ساحلی پیمودیم. کورای چند حرکت نمایشی با اسکیت برای من اجرا کرد و در پایان به خانه او باز گشتیم. کورای مهندس کامپیوتر بود و اینترنت پر سرعت و هر تکنولوژی جدیدی در خانه اش به راحتی در دسترس بود! لذا هر شب می توانستم اطلاعات کافی را از اینترنت به دست آورم.


کورای، من و دیگر مهمان او

صبح روز آینده از اسکله با دوچرخه سوار کشتی شدم و حدود 1 ساعت بعد به بویوک آدا (جزیره بزرگ) رسیدم. جزیره ای توریستی که هیچ اتوموبیلی در آن وجود ندارد. دو دور از دو مسیر متفاوت به دور جزیره رکاب زدم. در قسمتی از راه به یک نمایشگاه عکاسی رسیدم، از دوچرخه پیاده شده به داخل آن رفتم. پس از تماشای عکسها با عکاس آن که کمال نام داشت صحبت و تبادل نظر کردم و من هم تعدادی از عکسهایم را که بر روی موبایلم بود به او نشان دادم. او مرا راهنمایی کرد تا فردا بتوانم از مسیر صحیحی استانبول را از اسکلهپندیک به سمتیلووادر جنوب دریای مره مره ترک کنم. هنگام غروب دوباره به کادیکوی بازگشتم و پیش کورای رفتم.


بر فراز جزیره بزرگ


نمایی از بویوک آدا

فردا صبح زمان ترک کردن استانبول زیبا به سمت بورسا، مقصد بعدی ام بود. پس از خداحافظی با کورای به سمت اسکله پندیک حرکت کردم تا از آنجا به کمک کشتی به یلووا برسم. حدود ساعت 15:30 به یلووا رسیده و از آنجا به سمت بورسا که در 67 کیلومتری یلووابود رکاب زدم. راه با یک مسیر کوهستانی پیل افکن، ولی زیبا آغاز شد. در راه، هنگامی که سوار دوچرخه بودم، شخصی به نام هاکانتماس گرفت و گفت که او اهل شهر بلیکسیراست.(قرار بود پس از بورسا در آن شهر بمانم.) او گفت اخیرا به ایران و اصفهان سفر کرده و به گرمی از من دعوت کرد تا پس از بورسا در شهر او میهمانش باشم. صحبت کردن با هاکان در آن هنگام و رویارویی با یک فرد خونگرم و مهمان نواز برایم بسیار جالب و مهم بود. ساعتی پیش از غروب به بورسا رسیدم ولی خانه میزبان من در گروکلهواقع در 24 کیلومتری بورسا بود. وقتی هوا کاملا تاریک شد به محل مورد نظر رسیدم. میزبان من یک پسر 27 ساله فرانسوی به نام گائلبود که در ترکیه مشغول کار بود. گائلمهندس مکانیک بود.جوانی خوش سیما، بسیار مؤدب، سخاوتمند و مهمان نواز بود. گائل مرا راهنمایی کرد تا دوچرخه ام را داخل آسانسور بگذارم و به واحد او در طبقه چهارم بروم. او در آپارتمان یک خوابه زیبایش تنها زندگی می کرد. من به حمام رفتم و گائل مشغول پختن شام شد. وقتی از حمام امدم سوپ و برنج دست پخت او را با هم خوردیم و با هم گپی زدیم و کم کم آماده خواب شدیم.
صبح روز بعد پس از صرف یک صبحانه کامل شامل نیمرو، شکلات، خرما، پنیر، زیتون، گوجه، نان، چای، شیر و...آماده شدم تا با گائلکه آنروز تعطیل بود به مرکز شهر برویم. ابتدا بهاولو جامی مسجد بزرگ بورسا رفتیم. فضای بسیار عجیبی بود. حس خواص و متفاوتی داشتم. احساس تعلق می کردم. در و دیوار مسجد پر بود از تزئینات و کتیبه ها به خط خوش نسخ و نستعلیق و کوفی. از دیدن و خواندن کتیبه ها سیر نمی شدم و حدود یک ساعت در مسجد بودم. یکی از اهالی بورسا به نام طارق که پیش تر از طریق اینترنت با او آشنا شده بودم با من تماس گرفت و خواست با هم ملاقاتی داشته باشیم و قرار شد به ما ملحق شود. یکی دیگر از اهالی بورسا به نام ابراهیم هم پیامکی ارسال کرد و ما را برای افطار در خانه اش دعوت کرد. در ادامه با گائل بهمقبره اورهان گزی، عثمان گزی، توپخانه، برج ساعت و...رفتم.


من و گائل


اولو جامی، مسجد مشهور بورسا

نمونه ای از تزیینات اولو جامی

بار دیگر برای نماز به اولو جامی بازگشتیم. طارق زنگ زد و گفت تا دقایقی دیگر در مسجد با ما خواهد پیوست. او را زیر عکس مسجد الحرام دیدم.جوانی فعال که متخصص داخلی بود و به خوبی انگلیسی صحبت میکرد. او اطلاعات جامعی از تارخچه بناهای قدیمی شهرش داشت. قسمت های مختلف مسجد را برای من تشریح کرد. من هم سوالات زیادی داشتم که از او پرسیدم. نکته جالب این بود که من ادبیات و متون عثمانی قدیم را به خوبی تشخیص می دادم و برای او میخواندم. حدود 80 سال پیش آتاترک الفبای اصلی ترکی را به الفبای لاتین تغییر داده بود و اکنون به زحمت میتوان کسی را در ترکیه یافت که چیزی از متون عثمانی قدیم بفهمد. طارق در مسجد با گائل آشنا شد و فهمیدند که هم محله ای هستند! سپس طارق ما را به یاشیل جامی (مسجد سبز) برد.مسجد برای تعمیرات بسته بود و عموم اجازه ورود نداشتند. از طارق خواستم از مسئول مسجد خواهش کند که فقط برای چند دقیقه به من اجازه بازدید بدهد و خوشبختانه پذیرفتند که من بدون دوربین وارد مسجد شوم.
در مسجد خطوط زیبایی به خط نسخ و نستعلیق و کوفی بر روی کاشی ها دیده می شد. مسئول حراست مسجد متوجه شد که من از متون کتیبه ها سر در می آورم، لذا مرا پبش طارق برد و از او خواست که به من بگوید تا بار دیگر به همراه او به مسجد بروم و تا با کمک من بخش هایی که برای آنها خوانا نبود و از آن سر در نمی آوردند و اخیرا در حال گرد آوری و ترجمه آن بودند را کشف کند.بار دیگر با او به داخل مسجد رفتم و برای او خواندم و او کیف کرد! برخی از متون بسیار شبیه به فارسی امروزی بود و برخی کمی متفاوت. به هر صورت حدود یک ساعت مشغول بررسی و مطالعه متون بودم. کم کم به غروب نزدیک شدیم و طارق که روزه بود خواست که از ما جدا شود. من هدایایی به او تقدیم کردم و از او جدا شدم. گائل مرا به یک پارک برد و ساعتی در کنار دریاچه آن نشستیم تا زمان بگذرد و سپس به سمت خانه ابراهیم رفتیم. گائل نیم کیلو شیرینی گرفت تا دست خالی به مهمانی نرویم. ابراهیم جوان 27 ساله ای بود که همسری مهربان و 2 پسر کوچک داشت و در خانه ای ساده و کوچک زندگی می کرد. او کارگر یک کارخانه بود و درآمد متوسطی داشت. حتی کامپیوتر نداشت و با موبایل کوچکش به اینترنت متصل می شد. به تازگی انگلیسی را با کتاب یاد گرفته بود و هنوز زبانش راه نیفتاده بود. حدود 3 ساعت در خانه او مشغول صرف افطار و گفت و گو و بودیم. او و همسرش خیلی زحمت کشیده بودند و سفره رنگینی برای ما ترتیب داده بودند.


ابراهیم، من و گائل در ضیافت افطار ابراهیم

پس از خداحافظی با ابراهیم با گائل به خانه اش برگشتیم. گائل باید فردا سر کار می رفت و صبح زود خانه را ترک می کرد. من هم فردا صبح باید بورسا را به مقصد بلیکسیر ترک می کردم. گائل به من گفت فردا تا هر موقع که دوست داشته باشم می توانم در غیاب او در خانه بمانم. نیمه های شب با صدای طبال ها که به آن درامرمی گویند از خواب بیدار شدم. درامرها افرادی هستند که طبق سنتی دیرینه مردم را برای سحرهای ماه مبارک رمضان بیدار می کنند. دوباره خوابیدم و صبح زود با گائل خداحافظی غمناکی کردم؛ زیرا حسابی با هم رفیق شده بودیم و اصلا علاقه ای به خداحافظی نبود. به هر حال او خانه را ترک کرد و من در خانه ماندم و پس از حدود 2 ساعت  جمع آوری وسایل از خانه او خارج شدم. سوار بر دوچرخه راهی بلیکسیر در 132 کیلومتری آنجا شدم. حدود 6 ساعت رکاب زدم و 1 ساعت هم در سوسورلوک در میان راه استراحت کردم. نزدیک بلیکسیر با هاکان تماس گرفتم و قرار شد نزدیک به ایستگاه قطار او را ببینم. پس از چند دقیقه هاکان را دیدم. او به گرمی از من استقبال کرد و سپس با هم به دفتر کارش در مرکز شهر رفتیم. او دفتری زیبا شامل دو طبقه دو اتاق داشت. پس از استراحتی کوتاه آماده شدم تا هاکان شهرش را به من نشان دهد. هاکان که روزه بود مرا برای صرف افطار به یک رستوران دعوت کرد و آنجا اسکندر غذای معروف آن منطقه را نوش جان کردیم! بعد از ان به مقبره زاغنوس پاشا و مزار های اطرافش رفته و سپس برای خواب به دفتر هاکان راهی بازگشتیم.


من و هاکان

فردا صبح پس از صرف یک صبحانه مفصل بار دیگر به هسته مرکزی شهر رفتم و مشغول عکاسی از جاهای دیدنی شهر شدم. هاکان آدم سرشناسی بود و افرادی زیادی در شهر او را می شناختند. یکی از دوستان او که جواهر فروش و هنرمند بود را در راه ملاقات کردیم. او(مصطفی) دعوت کرد که شب پس از افطار برای چای مهمان او باشیم. شب به همراه هاکان به یک رستوران رفتیم و ضمن میل افطار با چند نفر ترک دوست و آشنا شدیم و به صحبت نشستیم. سپس برای دیدار با مصطفی به چایخانه ای که او دعوتمان کرده بود رفتیم. او اهل شعر و هنر بود و اطلاعات خوبی از عطار و مولانا و ... داشت. من هم قطعاتی از مولانا برای او خواندم و به انگلیسی ترجمه کردم. پس از خداحافظی با مصطفی با هاکان به شیرینی سرایی رفتیم تا شیرینی سنتی بلیکسیر را هم امتحان کنیم. مقصد بعدی شهر ازمیربود. یکی از بستگان من به تازگی در این شهر ساکن شده بود. لذا با عیسی تماس گرفتم و به او اطلاع دادم که فردا به ازمیر خواهم رسید و پیش او خواهم آمد. فاصله بلیکسیر تاازمیر حدود 170 کیلومتر و کاملا کوهستانی بود. لذا تصمیم گرفتم تا این بار از اتوبوس استفاده کنم.
فردا صبح با هاکان خداحافظی کرده و به ترمینال بلیکسیر رفتمتا از آنجا به ازمیربروم. قیمت بلیط اتوبوس در ترکیه حدود 5 برابر ایران بود.( به همان نسبت که قیمت سوخت بیشتر است.) حوالی ظهر به ازمیررسیدم و با عیسی در میدانکوناکوعده کردم. همراه با عیسی به محل کار او و دوستانش رفتم و انها که جز ترکی نمی گفتند و نمی فهمیدند به زبان خودشان با ما گرم گرفتند و خوش آمد( هوش گلدین!) گفتند.


من و عیسی


یاد بود شهرداران ازمیر در کنار مجسمه آتاترک

بعد از ظهر با اتوموبیل یکی از دوستان عیسی دوری در شهر زدیم و سپس پیاده شدیم و با عیسی به چند مرکز تجاری رفتیم. سپس شام را در رستورانی در نزدیکی خانه عیسی صرف کردیم، سپس یک هندوانه و چند هلو خریدیم و به خانه او رفتیم و پس از خوردن میوه ها آماده خواب شدیم.
فردا صبح باز هم با عیسی به چند فروشگاه بزرگ رفتم و نزدیک ظهر به دفتر عیسی و دوستانش برگشتم و پس از خداحافظی از آنها آماده رکاب زدن به سمت تربلیمقصد بعدی که 50 کیلومتر فاصله داشت شدم. در تربلی قرار بود میزبان پسری 23 ساله به نام جان، باشم که با پدر و مادرش زندگی می کرد. حوالی غروب به تربلی رسیدم و با جان تماس گرفتم. او ضمن عذر خواهی به من گفت هنوز سر کار است و حدود 2 ساعت دیگر به منزل می رسد. او آدرس خانه اش را به من داد و گفت به آنجا بروم و پدر و مادرش در خانه منتظر من هستند. من هم با وجود این که خجالت می کشیدم به سمت خانه او رفتم. در مقابل خانه چند دقیقه ایستادم که مادر او از راه رسید و مرا به سوی خانه هدایت کرد. دوچرخه را در راه پله گذاشتم و به خانه رفتم. مادر جان اتاق اختصاصی ام را به من نشان داد. آنها یک آپارتمان بسیار شیک و بزرگ داشتند. پدرش دکتر و مادرش پرستار بود. مادر جان شامی تدارک دیده بود که از خوردنش لذت بردم. زبان انگلیسی پدر و مادر او چندان خوب نبود، با این حال دست و پا شکسته با هم ارتباط برقرار می کردیم. بالاخره پس از دو ساعت جانبه خانه رسید. پسری متین و مؤدب که تحصیل کرده آلمان بود و قبلا با دوچرخه در چند کشور اروپایی رکاب زده بود. او انگلیسی را با لهجه زیبا صحبت می کرد و پیش از خواب اطلاعات بسیار مفیدی از مقصد بعدی ام یعنی منطقه توریستیسلچوکوکوشاداسیبه من داد.


من در کنار خانواده جان

بامداد فردا پس از صرف صبحانه بسیار مفصل در کنار خانواده جان با آنها خداحافظی کرده و راهی سلچوک شدم. طول مسیر در حدود 30 کیلومتر بود و جاده از میان مزارع وسیع هلو عبور می کرد. پیش از ظهر به سلچوک رسیدم و ابتدا به سایت باستانی و شهر قدیمی افسوس رفتم.وسایلم را به نگهبانی مجموعه سپردم و دوچرخه را بیرون محوطه قفل کردم. حدود 3 ساعت مشغول بازدید این مجموعه تاریخی بودم.


در محوطه باستانی افسوس

وقتی ازآنجا خارج شدم متوجه شدم تایر جلوی دوچرخه کم باد است. لذا با تلمبه آن را باد کردم و به سمت سلچوکبازگشتم. در میان راه یک نفر موتور سوار مرا صدا زد و گفت تو اهل ایران هستی؟ گفتم بله! گفت اسمت محمده؟ گفتم بله! گفت من مسعود هستم، از اهالی کوشاداسی و پیام اینترنتی تو را خوانده ام. او چند مهمان اروپایی داشت و نمی توانست میزبان من باشد. با این حال راهنمایی های خوبی کرد تا بتوانم در شهرش یک کمپ مناسب برای اقامت پیدا کنم. با او خداحافظی کردم و به شیرینجهرهسپار شدم. شیرینجه  روستایی توریستی و زیبا تا حدودی شبیه ابیانه بود که حدود 8 کیلومتر از سلچوکفاصله داشت. ولی همین 8 کیلومتر سخت ترین مسیری بود که تا آن زمان با دوچرخه رکاب زده بودم. سربالایی وحشتناک، جاده نامناسب و تابش شدید آفتاب نفس و عرقم را درآورد! دوری در روستا زدم و تابی خوردم تا اینکه در کنار یک تریا آهنگی آشنا شنیدم...جان مریم چشماتو وا کن!.......البته بدون کلام بود. شگفت زده شدم و تصمیم گرفتم به تریا بروم و قهوه ترکی بنوشم! در ادامه غوغای ستارگان پخش شد...امشب در سر شوری دارم.....باور نکردنی بود. حس خوبی داشتم و از آن فضا لذت بردم. پس از بازدیدی دو ساعته دوباره به سلچوک بازگشتم و راه کوشاداسی را در پیش گرفتم. هنگام غروب به کوشاداسی رسیدم و صحنه غروب خورشید در دریای مره مره را عکاسی کردم. سپس به سمت مرکز شهر رفتم تا کمپی که مسعود گفته بود را پیدا کنم. آنجا را پیدا کردم و با پرداخت 10 لیر(7000 تومان) به کمپ بزرگی وارد شدم که بسیار بزرگ و مجهز و با امکاناتی نظیر اینترنت و استخر و زمین های ورزشی و...بود. آنجا چادر برپا کردم و نخستین خواب در ترکیه در فضای باز را تجربه کردم.


سواحل کوشاداسی
 
کمپ در کوشاداسی

بعد از ظهر فردا کوشاداسی را به مقصد آیدینترک کردم. ابتدای مسیر بسیار کوهستانی و نفس گیر و زمان بر بود. هوا در حال تاریک شدن بود و هنوز 20 کیلومتر دیگر به آیدینمانده بود. در 10 کیلومتری آیدین در ورودی شهری به نام اینجلو وا پارکی را دیدم که تصمیم گرفتم شب را در آنجا بمانم. در پارک مردی میانسال را دیدم. سعی کردم با او ارتباط برقرار کنم و از او بپرسم که آیا در پارک اجازه برپا کردن چادر دارم یا نه؟ او با گرمی مرا تحویل گرفت و با چای و قهوه و ...از من پذیرایی کرد. سپس مرا با خانمی آشنا کرد که شهردار اینجلو وا بود. به این ترتیب برای دومین شب در چادر خوابیدم.
پیش از ظهر فردا اینجلو وا را به سمت آیدینترک کردم. یک شنبه بود و روز تعطیل و بسیاری از مغازه ها بسته بودند. مقداری مواد غذایی در شهر خریدم و به سمت دنیزلیراه افتادم. پس از حدود 70 کیلومتر رکاب زدن تصمیم گرفتم تا شب را در شهر کوچکی به نام کویوجاک بمانم. پس پارک شهر را پیدا کردم و تصمیم گرفتم برای سومین شب متوالی خواب چادری را تجربه کنم!
صبح فردا مسیر دنیزلی را در پیش گرفتم. طبق برنامه ریزی قرار بود در دنیزلی مهمان شخصی به نام ولکانباشم. حدود ساعت 6 به دنیزلی رسیدم و ساعتی بعد ولکان را ملاقات کردم. او پسیری 31 ساله اهل ازمیربود که در دنیزلی کار می کرد. او با دوچرخه اش که به تازگی خریده بود به سراغ من آمد و سپس با هم به آپارتمان اجاره ای اش رفتیم. ابتدا در حیاط، صاحبخانه اش به من خوش آمد و خسته نباشید گفت و بعد در واحد او هم خانه ای اش به نام اوزاناز من استقبال کرد. پس از گرفتن دوش آماده شدم تا با خودروی ولکان به رستورانی بروم و دلی از عزا در بیاورم. پس از صرف شام از ولکان خواستم مرا به یک آرایشگاه ببرد تا سر و سامانی به موهایم که بلند شده بود بدهم! او هم مرا به آرایشگاه محبوب خودش برد و موهایم را کوتاه کردم. در آخر به خانه برگشتم و پس از صحبتی چند با ولکان آمادهه خواب شدم.

من در کنار ولکان

فردا صبح در حالی که ولکان و اوزان به محل کار رفته بودند، از خانه بیرون زدم و به سمت منطقه توریستی و بسیار مشهور پاموکله در 16 کیلومتری دنیزلی حرکت کردم. حدود 5 ساعت در آن محوطه مشغول بازدید بودم و حوالی عصر بهدنیزلیبرگشتم.

در پاموکله


محوطه توریستی پاموکله

بار دیگر به خانه ولکان وارد شدم و از او خواستم به من کمک کند تا بلیت اتوبوس دنیزلی- فتیه را برای فردا صبح تهیه کنم. پس از پرس و جو از چند دفتر شرکتهای اتوبوسرانی سرانجام توانستم برای 6 صبح فردا بلیت تهیه کنم. مسیر مورد نظر طولانی و کوهستانی بود و ترجیح دادم پس از چند روز رکاب زدن این بار اتوبوس های ترکی را تجربه کنم! در ادامه با ولکان به رستورانی رفتیم و آنجا پیده(یک جور پیتزا) خوردیم. به خانه برگشتیم و پس از خوردن بستنی که ولکان گرفته بود با دوستانم خداحافظی کرده و به خواب رفتم تا فردا صبح زود آماده رفتن شوم.
صبح زود با سرویس رایگان شرکت به  ترمینال رفتم ودنیزلیرا به سمت فتیهترک کردم.



پیش از ظهر به فتیه رسیدم و به پیشنهاد یکی از دوستان ترک به الودنیز در 17 کیلومتری فتیهرفتم تا آن منطقه ساحلی توریستی دیدن کنم. مسیر مورد نظر بسیار کوهستانی بود. باور نکردنی بود! چسبیده به دریا کوه های بلند و مرتفع از زمین بلند شده بودند.دوچرخه سواری در این مسافت کم حدود 2 ساعت به طول انجامید. الودنیز به معنی دریای مرده است؛ زیرا آب آن بسیار آرام و بدون موج است. ساحلی زیبا و تمیز داشت که پر از توریستهای اروپایی بود و در آسمان هم پاراگلایدر ها در پرواز بودند. چند ساعتی آنجا ماندم، شنا کردم و سپس به سمت فتیه بازگشتم. در فتیه هم طبق قرار قبلی میزبانی داشتم که به ویلای زیبای او دعوت شدم و شب را صبح کردم.
صبح روز بعد به ترمینال فتیهرفتم و تصمیم گرفتم با توجه به کوهستانی بودن جاده و کیفیت کم آسفالت این بار هم با اتوبوس به مقصد بعدی برسم. بلیت فتیهبه مقصد فینیکهرا خریداری کردم. بعد از ظهر به فینیکه یکی دیگر از شهرهای ساحلی مدیترانه رسیدم. در فینیکه ساحلی زیبا و نسبتا تمیز با امکاناتی نظیر دوش و دستشویی رایگان پیدا کردم و تصمیم گرفتم شب را در چادر در آن جا بمانم. هوا مطلوب بود و خیلی زود به خواب رفتم.


شب مانی در چادر در ساحل فینیکه

فردا صبح پس از جمع اوری وسایل بار دیگر رکاب زدن را آغاز نمودم و این بار مسیری کوهستانی را که در نزدیک ساحل مدیترانه بود در پیش داشتم تا بتوانم به شهر توریستی کِمِربرسم. هر جور بود بعد از ظهر به کِمِر رسیدم و در کنار ساحل آنجا و زیر یک آلاچیق چادر را برپا کردم و وسایلم را داخل ان گذاشتم و چند ساعت بعد آماده خواب شدم.

 

برج ساعت در کمر

فردا صبح از کِمِر بیرون زدم و مسیر ساحلی را که به آنتالیا می رسید را رکاب زدم.


قسمتی از مسیر ساحلی کمر به آنتالیا


جاده ساحلی کنار دریای مدیترانه


پیش از ظهر به آنتالیا رسیدم و طبق قرار به خانه میزبانم در آنجا رفتم. پسری 35 ساله که تحصیل کرده بود، به خوبی انگلیسی صحبت می کرد و برای کار به آنتالیا آمده بود. نام او هالوکبود. طبق معمول ابتدا راه حمام را در پیش گرفتم و پس از آن به گفت و گو با هالوک نشستم. خانه او زیبا، نو و پر از وسایل مختلف و مبلمان زیبا بود. اتاق من هم جداگانه بود. او کلید منزل را هم به من داد و به من گفت هر وقت خواستم می توانم خانه را ترک کنم و برگردم. تصمیم گرفتیم آن شب ماهی بخوریم. پس آماده شدیم تا به شنبه بازاری در نزدیکی منزل او برویم و ماهی و مخلفات غذا مثل سالاد و...را تهیه کنیم. هالوک با موتور برقی اش و من با دوچرخه با هم به شنبه بازار رفتیم. متاسفانه آخر وقت بود و خبری از ماهی نبود ولی بسیاری از مواد غذایی از جمله میوه و سبزی با قیمت بسیار کم در آنجا پیدا می شد. پس مقداری میوه و سبزی خریدیم و به یک سوپر مارکت رفتیم تا ماهی تهیه کنیم و بعد به خانه بازگشتیم و مشغول آماده کردن غذا شدیم. هالوک تعداد زیادی شمع روشن کرد و چراغ ها را خاموش کرد و فضا را شاعرانه و رمانتیک کرد!


هالوک، میزبان من در آنتالیا

صبح زود هالوکبه محل کارش رفت و من ترجیح دادم در خانه بمانم و کمی بیشتر در خانه استراحت کرده و از اینترنت استفاده کنم. هالوک بعد از ظهر به خانه بازگشت. خیلی خسته بود. آن شب هر دو نسبتا زود به خواب رفتیم. شاید عجیب بود که تصمیم گرفتم در آنتالیای به این معروفی در خانه بمانم و از جاهای دیدینی و معروف آن بازدید نکنم!
صبح روز آینده وسایلم را جمع آوری کردم تا پس از خداحافظی با هالوک و تشکر از او به ترمینال برم و بار دیگر با اتوبوس به مقصد بعدی ام یعنی قونیه که در ترکی کونیا گفته می شود برسم. بعد از ظهر آن روز به قونیه رسیدم. قرار بود در قونیه مهمان یک فرد محترم، تحصیل کرده، هنرمند و با کمالات به نام حسین باشم ولی او ضمن عذرخواهی به من گفت برای انجام کاری به آنکارا رفته است و شماره یکی از دانشجویانش را به من داد و به من گفت تا در قونیه به خانه او بروم.او پسری 26 ساله به نام عمر بود که همراه دو تن از دوستانش خانه ای دانشجویی در نزدیک دانشگاه سلچوک داشتند. هر سه اهل هنر بودند ولی زبان انگلیسی شان بسیار ضعیف بود و کمی برای ارتباط برقرار کردن با آنها مشکل داشتم به طوری که گاهی از مترجم گوگل برای انتقال مفاهیم استفاده می کردیم.


در جمع دوستان قونیه ای( دنیز، مصطفی و عمر)

عمر یک شام دانشجویی ترتیب داده بود که به همراه دوستانش دنیز و مطصفی خوردیم. آن شب قرار ملاقاتی با یک پسر قونیه ای ترتیب داده بودم؛ لذا موقتا از دوستان خداحافظی کردم و به محل وعده با امرهرفتم. او پسری 30 ساله، محترم، متین، باوقار و مؤدب بود. با او به مرکز شهر رفتم و با حال و هوای قونیه تا حدودی آشنا شدم. گفته می شود قونیه مذهبی ترین شهر ترکیه است. به هر حال شهری تمیز و زیبا است. چند ساعتی را با امره در مرکز شهر گذراندم و سپس از او خداحافظی کردم به خانه دوستان دیگر بازگشتم.
بامداد فردا پس از صرف صبحانه مفصلی که عمر آماده کرده بود، بار دیگرر به مرکز شهر قونیه رفتم تا به زیارت مولانا بروم. در راه برای تبدیل یورو به لیر به بانکی رفتم و توانستم آنجا با قیمتی مناسب و بهتر از صرافی ها، پولم را تبدیل کنم و لیر بگیرم. سپس به مزار مولانا رفتم. حس خواص و عجیبی داشتم. حس تعلق در دیار غربت. در و دیوار پر از نوشته ها و اشعار به زبان فارسی و عربی و عثمانی قدیم بود. پس از یاشیل جامیواولو جامیدربورسااین سومین باری بود که چنین حس خواصی داشتم. البته این بار در کنار مزار مولانا و کمی متفاوت تر...هر کسی کو دور ماند از اصل خویش.....باز جوید روزگار وصل خویش
ساعت ها در مزار مولانا به در و دیوار خیره شدم. انگار آنجا هیچ کس جز من نمی توانست متونی که به نمایش در آمده بود را بخواند. بشنو این نی چون شکایت می کند.....وز جدایی ها حکایت می کند

یادبود مزار مولانا در قونیه (کعبه العشاق باشد این مقام.....هر که ناقص آمد اینجا شد تمام)



رقص سما


پس از بازدید از موزه و مزار مولانا و کمی خرید سوغات در آن محوطه،  برای ناهار به یک رستوران رفتم و کباب ترکی خوردم. لذیذ ترین غذایی که تا کنون در ترکیه خورده بودم! سپس به خانه دوستان باز گشتم. عمر بار دیگر تدارک شام دیده بود و این بار ماکارونی. پس از صرف شام آماده شدم تا به همراه عمر به استخر دانشگاهش که در نزدیکی خانه بود بروم. استخر بسیار بزرگ و تمیزی بود. پس از مدت ها دوری از استخر دلی از عزا در آوردم. عمر بار دیگر مرا برای تجربه غذای سنتی دیگری دعوت کرد و بعد از آن به خانه بازگشتیم و آماده خواب شدیم.
صبح روز بعد قرار بود حسین( استاد بچه ها) به خانه آنها بیاید و با او دیداری داشته باشم. حسین با من تماس گرفت و گفت حدود ساعت دو بعد از ظهر خواهد آمد. در این فرصت کمی از اینترنت در خانه استفاده کردم و پس از آن از دنیز خواستم به من کمک کند تا بلیط اتوبوس به مقصد گورمه تهیه کنم. اتوبوس ساعت 5 بعد از ظهر قونیه را ترک می کرد. حسین حدود ساعت دو و نیم به خانه رسید و بالاخره او را دیدم. شخصیتی آرام، فرهیخته و قابل احترام داشت. نی هم می زد. کمتر از دو ساعت برای صحبت با او فرصت  داشتم. در این مجال پیرامون خودمان، مسائل مشترک، مولانا، زبان ترکی، عثمانی قدیم، ترکی و فارسی به گفت و گو نشستیم. دمی هم برایش از مولانا خواندم. او مولانا را به خوبی می شناخت ولی نمی توانست شعر هایش را به زبان اصلی بخواند. نهایتا چند عکس یادگاری گرفتیم و از او و دیگر دوستان خداحافظی کردم و به سمت ترمینال رهسپار شدم.


من عمر و حسین

اتوبوس ساعت 8:30 به روستایگورمه در منطقه گردشگری کاپادوکیا رسید. میزبان من مردی 52 ساله اهل فرانسه بود که در شهر اورگوپ در 10 کیلومتری گورمهبه تنهایی زندگی می کرد. مجبور بودم پس از پیاده شدن از اتوبوس این مسیر را در تاریکی رکاب بزنم. هوا کاملا تاریک و کمی سرد شده بود؛ جاده هم بسیار بد و کوهستانی بود؛ باد هم از روبرو می وزید. در راه پس از مدت ها آسمان پر ستاره و کهکشان راه شیری تماشا کردم و بسی لذت بردم. حدود یک ساعت طول کشید تا این 10 کیلومتر را با استرس طی کردم و نهایتا ساعت 10 به خانهبرونو رسیدم. او خانه ای در طبقه اول یک ساختمان داشت. اتاقم را به من نشان داد و سپس با توجه به شناخت بسیار خوبی که از منطقه داشت برنامه ای را برای فردا به من پیشنهاد داد و روی نقشه تشریح کرد. پس از خوردن پاستا که او آماده کرده بود، به خواب رفتیم.

برونو و من

بامداد فردا به کمک برونو مغازه ای را برای تعمیر کوچکی که دوچرخه ام نیاز داشت پیدا کردم. سپس آماده شدم تا برای دیدن منطقه طبیعی کاپادوکیا مسیر جدیدی را رکاب بزنم. در این منطقه قدم به قدم جذابیت های طبیعی زیادی وجود دارد؛ لازم است هرجا توقف کنی و از آن لذت ببری.


دوچرخه سواری در کاپادوکیا بسیار لذت بخش است!

کاپادوکیا، از قطب های گردشگری ترکیه

در یکی از مناطق معروف گردشگری آن منطقه به نامپاشاباغی دو دوچرخه سوار اروپایی دیدم و با آنها آشنا شدم. آنها ژان مارکو یاناهل سوئیس بودند که از دوستان قدیمی هم بودند که سفر کوتاهی را در ترکیه با دوچرخه ترتیب داده بودند. به پیشنهاد آنها نهار را با هم میل کردیم و گپی زدیم. سپس با توجه به اینکه مسیرمان متفاوت بود، با هم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.


در کنار ژان مارک و یان

باز هم به بازدید از جذابیت های منحصر به فرد منطقه ادامه دادم و بسیار لذت بردم. تصمیم گرفتم تا هوا روشن است به اورگوپ و خانه برونو برسم تا دوباره به تاریکی هوا برنخورم. دقایقی پیش از غروب در حالی که به نزدیکی خانه برونو رسیده بودم، ناگهان ژان مارکو یان را دیدم که در مسیر مخالف رکاب میزدند. آنها گفتند دارند به نقطه ای می روند که چشم انداز زیبایی برای عکاسی از غروب دارد و از من خواستند به آنها ملحق شوم. به این ترتیب سه نفری مسیر مخالف را در پیش گرفتیم و پس از دقایقی به منطقه مورد نظر رسیدیم و عکاسی کردیم. ژان مارکگفت قرار است امشب شام را با تعدادی از دوستان سوئیسی در باغ یکی از دوستان ترکشان صرف کنیم و دعوت کرد من هم با آنها همراه شوم. من هم پذیرفتم و برای شام به گورمه باز گشتیم. ابتدا ژان مارکو یان به پانسیون محل اقامتشان در گورمه رفتند تا آماده شوند. جای نقلی و زیبایی بود؛ تمیز و آرام، با استخر و رستوران و...شبی 25 لیر که خیلی به صرفه به نظر می رسید. بچه ها آماده شدند و با هم به محل وعده رفتیم و باغ را پیدا کردیم. در آنجا دو تن از دوستان سوئیسی دیگر و دو دوست ترک که میزبان بودند را ملاقات کردیم و تا پاسی از شب اوقاتی به یاد ماندنی را در کنار هم گذراندیم. دیر وقت شده بود و می خواستیم باغ را ترک کنیم. منطقی نبود در آن شرایط به اورگوپباز گردم؛ لذا تصمیم گرفتم با ژان مارکو یان به پانسیونشان بروم و شب را آنجا صبح کنم. لذا به آنجا رفتم و چند ساعتی خوابیدم.
صبح فردا همراه با ژان مارکو یان از خواب برخواستیم و برای صرف صبحانه به رستوران رفتیم. صبحانه آن بسیار کامل بود. هر چه می خواستیم بدون محدودیت می خوردیم. در نهایت پس از سپری کردن اوقاتی خوش با دوستان سوئیسی با هم خداحافظی کردیم و هریک راه خود را در پیش گرفتیم. بار دیگر به خانه برونودر اورگوپ بازگشتم. او کلید خانه اش را به من داده بود تا هروقت خواستم به خانه بیایم. ساعتی بعد خانه را ترک کردم و به مرکز شهر رفتم تا ضمن تبدیل پول، بلیط اتوبوس به مقصد بعدی ام یعنی مالاتیابگیرم.در ترمینال شهر نتوانستم بلیط مستقیم به مقصد مالاتیا پیدا کنم، زیرا به دلیل تعطیلات عید فطر که ترکها به آن بایرام می گویند، بسیاری از اتوبوس ها پر بودند. نتیجه این شد که با می نی بوس به کایسری(قیصری) بروم و سپس در ترمینال آنجا که شهر بزرگ تری بود بلیط به مقصد مالاتیارا تهیه کنم. قرار بود در مالاتیا میزبان پسری جوان به نام تورگوتباشم. با او قرار گذاشته بودم که شنبه(فردا شب) به شهر او برسم و آنجا هم را ببینیم. بلیط اورگوپ – کایسری را برای 7 صبح گرفتم. به خانه بازگشتم و پس از صحبتهای پایانی با برونو و صرف شام (بیفتک زمختی که او سرخ کرده بود!) با او خداحافظی کردم و به خواب رفتم.
صبح زود از خانه بیرون زدم و به ترمینال رفتم. سوار مینی بوس شدم و حدود یک ساعت بعد بهکایسری که شهر بسیار بزرگ و مذهبی با بیش از یک میلیون نفر جمعیت بود رسیدم. ابتدا در ترمینال کایسریپیاده شدم تا به دنبال بلیط به مقصد مالاتیا بگردم. یکی از شرکت ها به من گفت برای ساعت 4 بعد از ظهر برای مالاتیااتوبوس دارد و این تنها اتوبوس موجود بود که بلیط به مقصد مالاتیاداشت. وقتی خیالم از بابت بلیط راحت شد به مرکز شهر رفتم تا از 6 ساعتی که فرصت داشتم برای دیدن از شهر استفاده کنم. این شهر موزه ای از بناهای عصر سلجوقی بود و دانشمندان بزرگی چون برهان الدین شاگرد مولانا در آنجا خاک بودند. به چند اثر تاریخی این شهر سری زدم و از آن بازدید کردم.
حدود ساعت 3 یعنی یک یاعت پیش از زمان حرکت به ترمینال رفتم. وقتی به شرکت مورد نظر مراجعه کردم تا شماره ایستگاه مورد نظر را بپرسم، با پاسخ شکه کننده ای روبرو شدم. به من گفته شد: اتوبوس بزرگ در کار نیست و و وسیله مورد نظر تبدیل به دلموش( چیزی شبیه ون های ایران) شده است! و هیچ جایی برای دوچرخه ام نیست! خدای من! حسالب داغ کرده بودم و عصبانی شدم. چون شب با تورگوتدرمالاتیاوعده کرده بودم و باید خودم را میرساندم. نهایتا به انتظامات ترمینال مراجعه کردم و قضیه را برای یکی از ماموران که انگلیسی می فهمید شرح دادم.او پس از دقایقی پرس و جو ضمن اینکه حق را تماما به من داد به من پاسخ داد همینه که هست! و تنها یک را باقی مانده و آن اینکه پول دو برابر بدهم و دوچرخه را در فضای راهروی داخل ماشین قرار دهم و من که دیگر عاجز شده بودم، ضمن انداختن چند متلک به ترک ها، پذیرفتم و سوار شدم. حدود ساعت 10 به مالاتیا رسیدم و تورگوترا که برای استقبال از من به ترمینال آمده بود دیدم و با او آشنا شدم. در ترمینال به کمک او بلیت مالاتیا – وان را برای فردا شب ساعت 23:00 تهیه کرد؛ به امید اینکه این بار خیالم از بابت اتوبوس راحت شود. سپس با تورگوت به یک مرکز تجاری رفتم و آنجا در یک کافی شاپ به همراه یکی از دوستانش به گفت و گو نشستیم. سپس به خانه  تورگوت رفتیمو او با پدر، دو برادرش و دو کلفت زندگی می کرد. زندگی مدرن و خانه ای بزرگ داشتند. پس از خوردن شام مفصلی که تدارک دیده بودند و کمی صحبت با او و پدرش برای خواب آماده شدم.
فردا صبح از خواب بیدار شدم ولی همه خواب بودند. لذا یکی دو ساعت منتظر ماندم تا بقیه بیدار شوند. تورگوتگفت می خواهد با پدرش به خارج از شهر برود و دیر هنگام بازخواهند گشت. به همین خاطر لازم بود وسایلم را جمع کرده، از خانه خارج شوم و با آنها خداحافظی کنم. به همراه تورگوتبه ترمینال رفتم و وسایلم را به امانات ترمینال سپردم و سپس ضمن خداحافظی از تورگوت با دوچرخه در مرکز شهر مشغول گشت و گذار شدم. حدود 12 ساعت فرصت داشتم. در این زمان ابتدا به کافی نت رفتم، سپس به چند مرکز خرید سر زدم و وقتم را پر کردم تا شب شود. موقع افطار به یک رستوران رفتم و بعد از آن یک بستنیمک دنالد خوردم و به موقع به ترمینال رسیدم. اتوبوس وانهم با کمی تاخیر آمد و سوار شدم.
صبح روز بعد به وان رسیدم و برای توقف 2 روزه در آنجا لنگر انداختم! فردای آن روز در ترکیه عید فطر بود و هیچ اتوبوسی به مقصد ایران حرکت نمی کرد؛ لذا مجبور بودم تا پس فردا در وانبمانم. مهمانسرایی در مرکز شهر وانپیدا کردم و در آنجا اقامت گزیدم. این شهر با بقیه شهر هایی که  تا کنون  رفته بودم متفاوت بود. سطح فرهنگ مردم پایینتر و خانواده ها پرجمعیت تر بودند و بسیاری از افراد تحصیل کرده نبودند. در این شهر سه پایه عکاسی و چراغ عقب دوچرخه ام دزدیده شد!
فردا صبح به قلعه قدیمی واندر کنار دریاچه رفتم. بعد از ظهر هم برای رویت هلال شوال که در صورت شرایط ایده آل می توانست در آنجا با چشم رویت شود به ساحل دریاچه رفتم ولی به دلیل وجود غبار غلیظ در افق غربی ناکام ماندم!
صبح روز بعد با اتوبوسی که وان را به مقصد ارومیه ترک می کرد از مرز سرو پس از یک ماه به  خاک ایران بازگشم. (قصه سفر من به ترکیه اینجا به سر رسید...ولی دقیقا نمی دونم کلاغه به خونش رسید یا نه!) در حالی که آن روز در ایران عید سعید فطر بود و من دو عید فطر متوالی را در ترکیه و ایران تجربه کردم! تصمیم گرفتم از ارومیه به سنندج بروم و یکی از دوستان نازنینم را که اهل آنجا بود ببینم. لذا نیمه شب به سنندج رسیدم؛ در کردستان سه روز لنگر انداختم و سنندج را به مقصد اصفهان ترک کردم و پس از حدود 34 روز به زادگاهم اصفهان باز گشتم.
دل من تنگ هوای وطنه......اسم ایرون میارم پر می زنه!
 



 
CURRENT MOON